شماره مطلب : 669
یکی بود یکی نبود . یک مرد بود که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود . خدا غم آنها را میدید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .







شما مي توانيد سايت ملاردي ها دات كام را بر روي تلفن همراه خود با تكنولوژي جي پي ار اس مشاهده نماييد! فقط كافيست كه آدرس زير را در تلفن همراه خود وارد نماييد www.malardiha.com/
بازي سنگ كاغذ قيچي





سيستم ثبت آرزو
سیستم کسب امتیاز